موسی خان آزادبخت قاتل دها نفر از سران طایفه آزادبخت



    http://up.y-m-v.ir/view/1549279/5.jpg.

     نگارنده حاج حسین آزادبخت موموند

     

                                                                            موسی خان آزادبخت کی بود

                                  اویکی از نوادگان ابراهیم خان موموند واز نسل مه شریف خان موموند دوم  از طایفه آزادبخت می باشد

                                                               موضوع مرگ سید سارالی ونفرین او چه بوده است

    این داستان در حدود سیصد پنجاه تا چهارصد سال پیش برای بزرگ طایفه آزادبختموموند  بنام مه شریف خان موموند پیش آمده رخ می دهد که او درولایت بیات ترک یا (همدان ) گرفتار می شود وآن پیش آمد قصه ایی شده که سینه به سینه به ما رسید است

    می گویند که در گذشته دور مه شریف خان موموند نیایی  بزرگان طایفه آزادبخت موموند دریک سفر به دیار ولایت بیات ترک سفری می کند در بین راه درگردنه ورازاونه زمانیکه بین راهزنان ومامورین حکومتی درگیری رخ می دهد مه شریف خان موموند نیز درآن گردنه به سمت نهاوند درحال عبور بود که بعنوان راهزن  گرفتار مامورین حکومتی می شود ودر زمان بازجویی هرچه می گوید که من درحال عبور بود ه هیچگونه ارتباطی با راه زنان ندارم مورد قبول قرار نمی گیرد وپس از مدتی که در زندان همدان زندانی می باشد او و تعدادی آز راهزنان به مرگ محکوم شده ودراین مدت مه شریف خان نمی تواند به خانواده وطایفه اش خبری از گرفتاری خودبرساند که بلکه کاری برایش انجام دهند

    تااینکه می خواهند حکم مرگ را به آنان ابلاغ نمایند در آن زمان چنین بود که قبل از اجرا حکم یک روحانی از طرف حاکم نزد محکومین می رفته و می پرسید ه چه سفارشی برای خانواده وکسان خود دارید ودر آن دیدار وقتی آن روحانی محترم به دیدن زندانیها رفته بود

    با محمد شریف خان موموند روبرومی شود وپس ازپرسش از او وشنیدن پاسخ وگفته های مه شریف خان

    وجریان پیش آمد و گرفتار شدنش را به سید می گوید که او از بزرگان منطقه دلفان است وهیچ گونه ارتباطی با راه زنان ندارد وبیگنا دراین دام گرفتار آمده است

    و تمام ماجرا بیان می کند

    و برای سید روحانی که برای آخرین پرسش پیش محکومین آمده بود می گوید وسید هم

    صبح روز بعد پیش حاکم همدان می رود وتمام جریان را برای او بازگومی نماید

    وباهم . فکری حاکم راهی برای نجات اوپیدا میکنند وقرار می گذارند که مبلغ یکصد تومان آن زمان توسط سید به صندوق دولت پرداخت شود وزندانی را آزاد نماید و پس از پرداخت مبلغ یکصد تومان وجه نقدی

    توسط سید به صندوق دولت پرداخت و مه شریف خان را هم اززندان آزاد می گردد وبه سید تحویل می دهند که طبق قانون آن زمان اختیار زندانی تا پرداخت دیه خود با سید می باشد وپس از گذشت مدتی او که درخانه سید محترم می ماند ومانند یک مهمان با او رفتار می شود ویک روز .مه شریف خان پیش نجات دهند خود می رود واز او تقاضا می کند که اجازه رفتن به اوبدهد که به خانه خود برگردد تا بتواند بدهی اش را به سید پرداخت کند . وسید سارالی هم قبول می کند وبه او می گوید من در سال آینده به زیارت عتبات وعلیات می خواهم بروم وخانه شماهم

    طبق گفته خود ت سر راه من است می آیم خا نه شما وطلبم را می گیرم واز این گفته مه شریف خان بسیار خوشحال می شود وآدرس منزل خود را به سید می دهد وپس از گذشت یک سالی از این پیش آمد خبرمی رسد به خان موموند که سید سارالی دارد به این منطقه می آید چون فصل زمستان است محل سکونت مه شریف خان در کوهدشت می باشد وقبلاهم موضوع سکونت خود را به سید گفته که فصل تابستان دردلفان است وزمستان درکوهدشت سید هم از این موضوع بااطلاع است که خانه خان آزادبخت دراین فصل از سال در کوهدشت می باشد وپس از آگاه شدن از آمدن سید مه شریف خان با تعدادی از بزرگان محل به استقبال سیدسارالی می روند وبا احترامات لازمه اورا به سرایه خود وارد و از لحظه ورد تا زمان خروج از او به طور شایسته       پذ یرایی می کنند وپس از گذشت مدتی سید میخواهد که باره سفر را به سمت عراق عرب ببندد واز مه شریف خان می خواهد که یک نفر به عنوان راهنما او را همراهی کند مه شریف خان نیز دونفر از فرزندانش به همراه دونفر از اطرافیان که چهار نفر می شوند همراه سیدآماده می نماید تا سید را تا خاک عرق همراهی کنند وبه فرزندانش سفارش های لازم را می کند که پس از رسیدن به مقصد درخاک عراق نامه ی سلامتی سید را باخط خود سید دریافت دارند ازآن طرفی که در خاک عراق خانه دارد برای مه شریف خان پدرشان بیاورند .

    ولی بدبختانه شیطان سبب بدنامی وبیچارگی آنها می شود وفرزندان مه شریف خان  دست به یک جنایت روسیاه کننده و شرم آور می زنند پس از سرگردنی سید در کوه های چنگری تا سیمره ودورزدن سید توسط آنها سید متوجه نیت ناپاک آنها می شود ومی فهمد که این مدت اورا ازسمت شرق حرکت داده وتا غرب منطقه ودوباره از غرب به سمت شرق آمده اند در اثر این رفت وآمد سید آگاه می شود که چه نقشه شومی در سر دارند

    سید به فرزندان خان می گویند که تمام اموالی که پدرتان به من داده با مبلغ پولی که همراه دارم به شما می دهم ورسیدی که پدر گفته می نویسم ودراختیار شما قرار می دهم که من بارضایت خودم شماراپس فرستادم

    واما آنها از ترس پدر قبول نمی کنند وهرچه سید التماس می کند آنها شدت عمل را بیشتری به خرج می دهند

    در این جا مطلبی ازکتاب تا ریخ غضنفری به قلم جناب آقای اسفندیارخان غضنفری از جلد دوم ص 955و ص 956

    نقلی می آوریم که از زبان مینا خانم آزادبخت در مورد قتل سید سارالی ونفرین او درحق بازماندگان مه شریف خان موموند و قصاص خون برادرانش ازقاتل آنها وکشتن موسی خان آزادبخت

    وچگونه به دست آوردن هفت تیر با یک شانه خشاب پراز فشنگ از شخصی مجروح بنام عزیز رشنو

    درهمین ص 955کتاب تاریخ غضنفری آمده که چون نصرت الله خان وهمراهان به قلعه برگشتند ،عزیز-که نیمه جان می خواست خود را به خانه اش برساند – با مینا خواهر سه برادر ،قیصور ،منصور ونصور آزادبخت که هرسه برادرش را موسی آزادبخت به قتل رسانده بود مواجه شد. این زن از بی هوشی عزیز استفاده کرده هفت تیر اورا – که یک شانه خشاب پر از فشنگ در آن ذخیره کرده بود _ به علاوه یک کارد تیز شکاری که در لای شال کمر پنهان بود برداشت وبا خود برد بدون این که دراین خصوص نزد کسی لب بگشاید

    .زن شیر دل پس از این که اسلحه کمری وکارد عزیز رشنو را تصاحب کرد به خانه خود که یک کلبه ی محقربود درکوشه ای از قلعه خزید و حال اول

    حماسه یک زن شیر دل

    ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار .....تا باز که اورا بکشد آن که تراکشت

    میناآزادبخت روزی نزد موسی خان آزادبخت پسر عمویش وقاتل سه برادر نوجوانش رفت وبه او گفت که هر رویدادی برای انسان رخ می دهد تو خود می دانی که ازجانب خداوند مقرر می گردد ومقدر الهی کم وزیاد ندارد از روزی که فرزندان        مه شریف خان آن سید بی گناه را که عازم پای بوسی حضرت سیدالشهدا «ع» بود به خاطر بردن اموال او درگردنه چنگری کشتند ودر چاهش انداختند سید درحالتی که با مرگ فاصله ای نداشت ودرزیر ضربات بی رحمانه چاقوی آدم کشان دست وپا می زد روی به آسمان کرده

    وگفت «خداوند آی منتقم قهار می بینی که به منظور مال دنیا این خون خواران چه به روزگار من آورده اند از تو پروردگار قادرمنتقم می خواهم که دودمان مه شریف خان را به روی  خودشان وادار کنی تا همد گر را بکشند وخونشان هم لوث گردد

    اکنون نفرین آن سید بیچاره ی بیگنا ه بر هدف اجابت نشسته بین دودمان ما کشت وکشتار ادامه دارد وبا این وجود من شخص تو را بی گناه وفقط آلت دست انتقام تقدیر می دانم وحالا که برادرانم کشته شده اند خداوند را شکر گزارم که وجود ترا برایم به سلامت بدارد تا همیشه سایه ات برسرم باشد تو اکنون در قلعه اقامت کرده ای وبرای شستشوی لباس هایت همچنین کارهای دیگری که داری ممکن است احتیاجی داشته باشی .در این صورت حتما به من مراجعه کن تا کارهایت راروبه راه کنم و نگذارم ناراحت شوی . مخصوصا از حیث پخت وپز من بهتر می توانم تو را یاری کنم

    زن یک چشم که از چشم چپ نابینا بود قاتل سه برادر خود را با این بیانات ساده ودوستانه خام می کرد واز سوی دیگر محرمانه وخیلی سری شب ها گاه به گاه سری به مردی با نام صید میر زاکه به (بزو)معروف بود ودرقلعه منزل داشت می رفت وچون صید میرزا خود دلتنگی از موسی خان داشت با وی به درد دل می نشست یک روز پاسی از شب گذشته بالاخره هفت تیر کذا را به صید میرزا نشان داده وگفت «روله »(فرزند )تورا به خدا بیا به من یاد بده این هفت تیر چگونه آتش می شود وچطور می توان آن را فشنگ گذاری نمود ودست آخر نحوه ی استفاده از آن چگونه می باشد «بزو بدون این که به روی خود بیاورد واز وی بپرسد این صلاح را از کجا آورد ه ای وچه استفاده ای می خواهی از آن بنمایی ؟ طریقه فشنگ گذاری وطرزاستفاده آز آن را به مینا یاد داد این عمل را هر باردو یا سه روز در میان .شب که فرا می رسید انجام داد ه مکررخشاب را در سلاح کمری جای می دادند وکشیدن ماشه .هدف گیری واین که تیر این گونه سلاح درچه قسمت هایی از بدن انسان تاثیر بیش تری دارد مورد گفت وگوی آن دو بود تا این که پس از مرگ توشمال خان وبردن تابوت حامل جنازه به گل گل ، مینا لباس مردانه یکی از برادران مقتولش را در برکرده ، یک کلاه از نمونه دیگر به دست آورد ه برسر گذاشت وشب هنگام در حالی که ماه یک کمان از فراز کوهای گراز فاصله گرفته اندک اندک بالا می آمد اهسته وپاورچین قدم به پله اول طبقه زیرین قلعه گذاشت .او دسته هفت تیر را که چهار عدد فشنگ درخشاب داشت درمشت خود می فشرد .از کارد کوچک وتیزی که در اختیار داشت غافل نبود وپیش خود اندیشید که چناچه هفت تیر گل نکرد متوسل به کارد شود ودر هر صورت باید قاتل بی رحم برادران عزیزش در همان شب به سزای عملش برسد وکشته شود

    مینا طبقه اول را پیمود وبه پلکان دوم رسید درآن هنکام رختخواب خوانین ساکن در قلعه ی کوهدشت در پشت بام طبقه دوم بود وآن ها در یک خواب سنکین فرو رفته بودند او قبلا به عنوان تمیزکردن وگستردن رختخواب های خوانین ،فراوان به محل خوابشان رفته بود وبه خوبی می دانست که هریک از سران ساکن در آن جا درچه ردیفی می خوابد ومکان رختخواب موسی خان را مخصوصا در ذهن خود مشخص ساخته بود بنا بر این بدون تردید پس از طی پلکان دوم ورسیدن به پشت بام نگاهی به رختخواب های متعدد افکند ،درزیر نور ماه چشمش به بستر موسی افتاد ولرزید لرزشی حاکی از نفرت وخشم وغیرت که در وقت خود زن ومرد نمی شناسد پیش رفت وسعی نمود که صدایی تولید ننماید

    چون بستر موسی خان در میان دیگر بستر ها گسترده شده بود ناچارشد به سمت راست بپیچد ورختخوابها را دور بزند تا اینکه بالاخره خود را درکنار موسی خان دید

    من خود از آن شیر زن این داستان شگفت آوررا که در آن روزگار هم کاری بزرگ وعملی مردانه بود شنیدم واکنون که مشغول نوشتن آن هستم زنی باریک اندام ، بلند قامت ، فاقد چشم چپ وعاری از هر گونه جاذبه جنسی وخواص زنانه درنظرم تجسم می یابد که لباس عشایری مرسوم زمان خود به تن داشت ودروقت حرف زدن مرتبا دست هایش را تکان می داد ویک لای گلبندی ( عمامه ) اش را پایین می کشید تا چشم نا بینایش در بیننده اثر نا مطلوب نگذارد . او چنین گفت

    موسی خان نمدی در زیر تشک خود پهن کرده لباس هایش را بجای متکا زیر سر گذارده بود وبخاطر گرمی هوا شال کمرش را باز کرده روی خود انداخته وپیدا بود که در خوابی گران غوطه ور می باشد

    چه خوابی که نومیدی آرد به مرگ ............به سانی که برسر ببارد تگرگ

    لحظه ای در کنار قاتل نشت .لحظه ای زود گذر ،ماه برصورت مرد تابیده .تنومند با سبیل هایی پر پشت ،عضلانی پیچیده ، پیشانی کشیده ، دماغی عقابی ، دهانی چون دهان گرگ گشاد و دندان نما که با وجود تناسب اندام و خوش ترکیبی اعضای صورت ، اثری کراهت بار در قلب بیننده ایجاد می کرد وبا آن چشمان دورنگ معلوم بود که مردی عادی وساده نیست ودر کفش خود ریگ هایی نهفته دارد ومن این توصیف را از دیگر خوانین طرهان هم شنیدم وعمل او هم معرف نهاد نا متعادلش بود

    مینا به زودی برخود تسلط یافت ودر حالی که خشم و نفرت تمام وجودش را اشباع کرده بود همان گونه که از صیدمیرزا فرا گرفته بود با جسارت وجلادت لوله هفت تیر را درست روی قلب موسی خان گذارده وانگشت خودرا که روی ماشه بود کشید هفت تیر آن چنان هدف گیری شده بود که پس از اصابت ، قاتل از جایش تکان نخورد ، زیرا گلوله مستقیمأ قلب سنگواره اش را سوراخ کرده بود .تردید نباید کرد که در این گونه موارد سر نوشت هم بی کار ننشسته وبه موقع به یاری حق داران می شتابد و متجاوزان را گوشمالی می دهد .

    درآن حین خوانین از شنیدن صدای گلوله با تشویش از بسترهایشان نیم خیز شده ، ترسی عظیم بر آنها مستولی گردیده .چون که همه دشمنانی داشتند

    وهر کس پیش خود می اندیشید که سوء قصدی به جان او تعبیه شده است مینا که کار خود را انجام داده بود از همان یک لحظه بهت وحیرت توأم باهراس

    خوانین استفاده کرده از راهی که آمده بود برگشت ویک سر خودرا به حسینیه قلعه نزد علویه آغابی بی همسر بزرگوار نظرعلی خان رسانید .اودریافت که درصورت توقف در قلعه مردم تصور خواهند کرد که دستور انجام این عمل را نصرت الله خان صادر کرده است

    ودر آن شرایط چنین پنداری از طرف خویشاوندان موسی خان که همه در خدمت نصرت الله خان فعالیت هایی داشتند ، اثرات نا مطلوبی به بار خواهد آورد که صلاح نبود

    .به همین جهت همان دم قلعه را ترک وبا سرعت هرچه تمام تر به اردوی علی محمدخان که در کمیر متمرکز بود رهسپار گردید .نرسیده به کمیر در فاصله نیم کیلومتری سمت شرق این تپه،گورستانی وجود دارد که لاشه برادران 0

    ( بهتر بود بجای لاشه نویسنده محترم می نوشت جنازه ویا جسد ویا کلمه شایسته تری )

    بی گناه مینا در آن جا دفن شده اند .زن داغ دیده اکنون پای بدان مکان می نهاد ،مکانی که عزیزانش را در آغوش خود جای داده بود

    کسانی که در آن لحظه از آن حوالی می گذشتند ؛زنی را می د ید ند که در گوشه ای از قبرستان از نقطه ای به نقطه ای دیگر می نشیند وبر می خیزد وهنکام نشستن ،سنگ گوری را در بغل می گیرد .گاه می خروشد وهل هله ی شادی سر می دهد وزمانی با بردن نام منصور ،نصور وقیصور به مویه گری می پردازد.

    ومجددا سر بر سر سنگ ها گذارده وفریاد می زند که «آی برادرها نصور ،منصور وقیصور اکنون آسوده بخوابید وخوش بیاسایید چون که دیگر موسایی وجود ندارد که از کنارگور شما بگذرد ودستی برسبیل هایش بکشد »

    این زن مینا بود مینای علیل که جسمی بیمار ولی روحی سالم ونیرومن داشت ودست به کاری زد که تا امروز هم نمونه شجاعت وشهامت یک زن می باشد ومی بینیم که پس از سالیان دراز از زیر غبار فراموشی در آمده وبر دل تاریخ سپرده می شود

    مینا ، از کنار گور برادرانش با خاطر آسوده و دلی شادمان برخاست ویک سر به اردو ی علی محمدخان رفت وبه چادر

    یوسف خان وارد شد یوسف خان زنی آشفته و هراسان به نظر آورد که از حرکاتش یک استثناء به چشم می خورد . مینا متوجه این نکته شد وگفت «پسر رضا! این من هستم ، مینا آزادبخت ، زن بدبختی که سه تن برادران عزیزم را موسی نا جوان مردانه به کشتن داد ومن هم به قصاص خون به ناحق ریخته ی عزیزانم آن قاتل سنگ دل را با این هفت تیر به دیار نیستی فرستادم . من غصه ای ندارم و از مرگ هم باکم نیست ،ولی از آن می ترسم ، کسانی از طایفه دست به حرکات نا شایسته ای بزنند که بدان وسیله نام مرا لکه دار سازند »

    یوسف خان از این رویداد عجیب وشیوه های روزگار سخت دچار حیرت شد وبه فکر فرو رفت وپس از آن که به خود آمد لبخندی مهر آمیزبرلب آورد وباروی خوش ، زن قهرمان را در کنار خود نشا نید ودست های چروکیده ی پینه بسته اش رادر دست خود گرفت وگفت دخترم ! « توکاربسیار شجاعانه ای را انجام داده ای وخداوند به تو کمک فرموده است .اکنون در معیت دولتیار به خیاران برو ونزد خاور (زن یوسف خان ) بمان تا وضع ما روشن شود آنگاه انشاءالله وسایل راحتی تورا فراهم خواهم ساخت » آن گاه دولتیار را احضار کرده ،مینا را به اوسپرد که به خیاران ببرد وبا این ترتیپب دفتر حیات موسی خان آزادبخت قاتل دها نفر از سران طایفه آزادبخت که عموو پسر عموهایش که از نسل مه شریف خان موموند بودند در طول کمتر از یک سال واندی به قتل رساند وعاقبت هم خودش به دست مینا آزادبخت دختر عمویش بقتل رسید

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     






    نویسنده مطلب : حاج حسین آزادبخت | تاریخ مطلب : دوشنبه 07 تير 1395 | تعداد بازدید : 1446 | نظرات(3)

نظرات


این نظر توسط مسعود یاراحمدی در تاریخ 6 سال پیش و 14:26 دقیقه ارسال شده است

ای کاش من هم کوهدشت بودم و همراه شما به دلفان میامدم تا در این کار بزرگ سهم کوچکی داشته باشم.خدا پشت و پناهتون باشه.موفق و پیروز باشید.
پاسخ : مسعودجان ازلطف شما ممنون هستم انشاالله هر زمان وقت داشتی خبر کن که برنامه ردیف میکنم با هم می رویم آن جا بسیار باصفا ومحلی دل نشین است در سر راه بابابزرگ قرار گرفته هم زیارت بابای بزرگ وهم زیارت تربت پاک ترکه میر باتشکر ازشما

این نظر توسط مسعود یاراحمدی در تاریخ 6 سال پیش و 12:15 دقیقه ارسال شده است

سلام حاجی خوبی الحمداله.تحویل نمیگیری؟؟؟؟؟؟

این نظر توسط مسعود یاراحمدی در تاریخ 6 سال پیش و 11:46 دقیقه ارسال شده است

سلام بر حاجی عزیز و بزرگوار خوب هستین الحمداله.واقعا مطلب زیبایی نوشتید.دست مریزاد.میگم نوادگان موسی خان در کوهدشت الان چه کسانی هستند؟
پاسخ : سلام برمسعودخان گرامی دوست محترم همان طوری که در تلگرام عرض کردم مدتی است خود را با ساختن آرامگاه استاد عالی قدر ترکه میر آزادبخت مومه وند در دلفان مشغول کرده ووقت نکردم سری به سایت بزنم تا اینکه جنابعالی لطف کردید مرا در دیداراز سایت هدایت نمودید ممنون ازلطف دوست خوبم مسعود خان من همیشه به خدا قسم به یاد شما هستم ولی چون این کار را دردلفان شروع کرده ودوست دارم هرچه زودتر برپا شود این است که کمتر سرزدم به سایت ببخشید دوست مهربانم قربان شما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]