درس مردانگی درداستان کورش وپانته



    گردآورنده حاج حسین آزادبخت مومه وند

    بمناسبت   7     آبان   روز کورش بزرگ گرامی باد

    درس مردانگی در داستان کورش و پانته آ

     

     

     

    تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است.

     

     

     http://up.y-m-v.ir/view/763497/8320890175.jpg 

     


    در لغت نامه دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آن ها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و هتا هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که دست کم تنها یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. ولی اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته آ از کورش کمک خواست. کورش هنگامی در جریان این رخداد قرار گرفت، آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کورش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کورش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کورش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل این که من زن برادر او باشم.»ولی آبراداتاس در جریان این جنگ کشته شد و پانته آ بر سر جنازه او رفت و شیون آغاز کرد. کورش به ندیمان پانته آ سپارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، ولی پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کورش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است. معلوم نیست چرا ایرانیان نمی کوشند داستان های غنی خود را گسترش دهند و به جای آن به سراغ داستان هایی می روند که هيچ گونه سنخيتي با فرهنگ اصيل مان ندارد

     

    داستان کورش و گوبریاس پیرمرد آسوری

     

    http://up.y-m-v.ir/view/764745/1208118495.jpg 

    1.  

     

    گوبرياس كه پيرمردى آسورى بود با شماری سوار به اردوگاه كورش رسيد. همه سواران مجهز به سلاح معمول سواره نظام بودند. پيرمرد درخواست ملاقات كرد. قراولان سواره نظام آسورى را در محلى كه معين شده بود متوقف نمودند و گوبرياس را خدمت كورش هدايت كردند. پيرمرد همين كه چشمش به كورش افتاد شرط خدمت به جا آورد و گفت: «ارباب، من آسورى هستم، قلعه محكمى در اختيار دارم و بر سرزمين وسيعى حكومت مى كنم. من صاحب دو هزار و سيسد راس اسب هستم كه در اختيار شاه آسور قرار داده بودم و افتخار ملازمت او را داشتم. ولی اکنون كه شاه در جنگ با شما كشته شده و پسرش بر اريكه سلطنت جاى گرفته است، چون دشمن خونين يك ديگريم، خود را به تو تسليم مى نمايم، به درگاهت زانو می زنم و خود را در سلك بندگان درگاهت قرار مى دهم و در عوض از تو توقع دارم داد مرا از حريف غدارم بستانى و مرا به عنوان چاكر و متحدت بپذيرى. من صاحب پسرى نيستم و تو را به فرزندى خود برمى گزينم. من پسرى داشتم بسيار نيك فطرت و نيكو چهره. مرا بسيار دوست مى داشت و به من حرمت بسيار مى نهاد و از جمله فرزندانى بود كه مايه مباهات و سعادت پدران هستند. روزى پادشاه، پدر شاه كنونى آسور او را به درگاه خويش فراخواند تا دختر خود را به زنى به او بدهد. من از اين كه پسرم داماد پادشاه مى شد بسيار خوش حال و مغرور شدم. ولى پسر شاه او را به شكار دعوت كرد و چون او را در سوارى بسيار آزموده و لايق تر از خود مى دانست او را به حال خود گذاشت. پسرم به خيال اين كه با دوستى صميمى شكار مى كند بى محابا به هرسو مى تاخت. ناگاه خرسى پديدار شد. هر دو به تعاقبش پرداختند.

     

    شاهزاده حيوان را هدف قرار داد و تيرش خطا رفت ولى پسرم نيزه اش را به سمت حيوان پرتاب نمود و حيوان در يك چشم برهم زدن در خاك و خون غلتيد. شاهزاده از اين پيش آمد بى نهايت به خشم آمد و از راه حسادت و بغض كينه عزيز مرا در دل گرفت ولى ظاهرا به روى خود نياورد. چند لحظه بعد ناگهان شيرى پيدا شد. باز تير شاهزاده به خطا رفت و جاى تعجب نبود، چون عارى از اين هنر بود، در صورتى كه جگرگوشه من با چالاكى شير ژيان را هدف قرار داد و با يك تير او را به زمين غلتاند و بانگ برآورد: «دو بار نشانه گرفتم و هر دو بار شكار را به خاك هلاك انداختم.» آن گاه خاين نابه كار ديگر خوددارى نتوانست كرد، تيرى از تيركش يكى از همراهان برگرفت و بر سينه پسر عزيزم پرتاب و او را در دم هلاك كرد. من بخت برگشته به جاى اين كه فرزند عزيزم را داماد كنم، نعش او را به خاك سپردم. من پيرمرد با اين سن، با اين دست ها پسر دلير و زيبايم را كه تازه پا به سن بلوغ گذارده بود به زير خاك كردم و اما آن ناخلف سفله، گويى دشمن خونينى را در دفاع از جان خويش كشته است، ابدا آثار اندوه و ندامت در ناصيه اش ظاهر نشد. پدرش يگانه كسى بود كه مرهمى بر دل ريش و داغ دار من گذارد و با چند كلمه مرا دلدارى داد. اگر پدرش زنده بود من به درگاهت رو نمى آوردم و از تو استعانت نمی جستم چه از او خوبى هاى فراوان ديده بودم و به من مهر بسيار می كرد. ولی اینک كه قاتل پسرم بر تخت شاهى نشسته است، من هيچ گاه حاضر به تمكين و اطاعت از او نيستم و یقین دارم او هم نمى تواند مرا در زمره دوستان خود به شمار آورد. چه مى داند كه پیش از جنايتى كه نسبت به من مرتكب شد من روزگار خوش و فارغى داشتم. و اکنون روزگار پيرى را در غم و اندوه مى گذرانم. اگر تو مرا در زمره خدمت گزارانت بپذيرى و مرا اميدوار سازى كه دادم را از اين شياد غدار بستانى، مانند آن است كه مرده اى را زندگى بخشيده باشى، ديگر زندگانى در نظرم ننگ و نكبت مدام نخواهد بود

     

    اين بود سخنان گوبرياس. كورش پس از اين كه گفتارش را شنيد گفت: «اگر سخنان تو راست و سرگذشتت همان باشد كه تقرير كردى، به تو قول مى دهم كه به كمك خدايان، قاتل پسرت را پاداشى كه در خور آن است بدهم. اینک بگو بدانم كه اگر انتقامت را گرفتم و فرمان روايى تو را بر سرزمين هايت مسلم ساختم، در عوض چه خواهى داد؟»

     

    گوبرياس فرياد برآورد: « قصر من، اگر تفقد كنى جايگاه تو خواهد شد؛ و همان مالياتى كه به پادشاه آشور مى پرداختم به تو مى پردازم، هر كجا اراده نبرد كنى در ركابت با تمام قواى مملكت خود شمشير خواهم زد. از اين بالاتر، من دخترى دارم كه تازه پا به سن بلوغ گذارده و بسيار زيباست. من خيال داشتم او را به زنى به شاه فعلى آسور بدهم ولى پس از اين اتفاق، دخترك شيون كنان استغاثه كرد كه او را به دست قاتل برادر عزيزش ندهم. من هم به كلى منصرف شدم. من افتخار دارم دست يگانه دختر عزيزم را به دست تو سپارم و اميدوارم آرزوى خود را به گور نبرم. استدعايم از تو اين است كه در برابر او همان باشى كه من براى تو هستمكورش كه از یکرنگی گفتار پيرمرد بسى دل آزرده شده بود، دست دوستى به سوى پيرمرد دراز كرد و گفت: « در يك چنين صميميتى، دست خود را به تو دادم و دست دوستى تو را هميشه با خود دارم. خدا به اين دوستى خير و بركت بى پايان كرامت كند.» آن گاه گوبرياس را مرخص كرد. از او پرسید قصرش چند فرسنگى اين مکان قرار دارد. گوبرياس پاسخ داد: «اگر فردا صبح زود حركت كنى، روز بعد ما را سرافراز خواهى كرد.» پس از اين سخنان پيرمرد خارج شد و راه نمايى در نزد كورش باقى گذارد.

     

    فرداى آن روز، در طليعه صبح، همگی سپاهيان عازم مکان اقامت گوبرياس شدند. كورش بر اسب سوار بود و در مقدمه سپاه حركت می كرد. به دنبال او هزار تن سوار پارسى و دو هزار تن سرباز پياده كه همگی با سپر و خنجر مسلح بودند رهسپار شدند و بقيه سپاه با نظم كامل پشت سر آنان حركتكردند. كورش به منظور آگاه ساختن تازه واردان مقرر داشت دوباره ابراز نمايند كه هر يك از افراد پياده نظام چه در صفوف مقدم و چه در عقبه سپاه، از صف خارج شود يا در راه پيمايى نظم و ترتيب را برهم زند، بازخواست و تنبيه خواهد شد. روز بعد، پس از ظهر به مركز گوبرياس كه قصر و باروى بسيار بزرگ و محكمى بود رسيدند. سنگرها و باروهاى دفاعى براى جلوگيرى از حمله دشمن ساخته شده بود. پشت سر خطوط دفاعى گله هاى متعدد دواب از گاو و گوسفند مشغول چرا بودند. گوبرياس از كورش تقاضا كرد كه سوار بر اسب حدود خارج قصر را بازديد كند و ببيند آيا محلى كه از حيث وسايل دفاعى ناقص يا ضعيف باشد وجود دارد يا نه. هم چنين مردان مورد اعتماد و آزموده به داخل گسيل داشتند تا وضع داخلى را نيز به دقت بررسى كنند. كورش براى حصول اطمينان كه آيا واقعا قصر غيرقابل تسخير است يا اين كه گوبرياس مبالغه مى كند، خود از آن بازديد نمود و دريافت كه واقعا تصرف آن دشوار است. فرستادگان داخله نيز تاييد كردند كه مهمات و لوازم جنگ به مقدارى انباشته شده كه يك قرن تمام مى توانند از آن استفاده برند. اين خبر در دل كورش اضطرابى توليد كرد. تا اين كه گوبرياس و همراهان مقادير بسيارى گندم و جو و گاو و بز و گوسفند و خوك خلاصه از همه نوع خوراكى به اندازه اى آوردند كه تمام اردو از لحاظ خوراك در مضيقه نماند. گوبرياس كه همه سربازان خويش را از قصر خارج كرده بود از كورش استدعا كرد وارد قصر شود.

     

    كورش با احتياط قبلا طلايه داران خويش را فرستاد؛ آن گاه، خود وارد شد. به محض اين كه وارد شد دستور داد در بزرگ قصر را تماما باز كردند. آن گاه از همه سركردگان دعوت كرد وارد شوند. پس از اين كه همه وارد شدند، گوبرياس فرمان داد جام هاى طلا، قدح و قاب هاى زرين با آنچه بار و بنه با ارزش موجود بود با مبالغ خطير وجوه نقد نثار قدوم كورش نمودند. سپس دختر خود را به حضور شاه معرفى كرد. دختر اندامى بس زيبا و صورت و رخسارى دل فريب داشت ولى غبار ماتم آن همه ملاحت و جلال را پوشانده بود. زيرا به سبب مرگ برادر عزيزش لباس عزا بر تن داشت. پس از اين كه همه ذخاير و جواهرات نثار قدوم كورش شد، گوبرياس شاه را مخاطب ساخته گفت: «ای كورش آنچه ثروت دارم در پاى تو می ريزم و دخترم را به دستت مى سپارم، تا هرگونه مصلحت مى دانى رفتار كنى. در مقابل، من فقط يك تقاضا دارم كه انتقام پسرم را بستانى و دخترم استدعا دارد خون برادرش تباه نشود

     

    کورش پاسخ داد: «من به تو گفته بودم چنان چه در گفتار خود یکرنگ و راستگو باشى انتقام پسرت را خواهم كشيد. امروز چون دريافتم آنچه ابراز داشته اى عين حقيقت است، به تو قول مى دهم كه به يارى خدايان داد تو و دخترت را از قاتل قهار بستانم. آنچه به من بخشيدى پذیرفتم و همگی را به دخترت و به آن كسى كه شوهرش خواهد شد دادم. همچنین از پيش كش هايت تنها يك چيز را می پذیرم و با خود مى برم و بدان كه همه خزاين انباشته شده در بابل و هتا همگی سرمایه روزگار با اين يك هديه كه در هنگام عزيمت از تو خواهم پذیرفت و دل مرا از شوق و شعف انباشته مى كند، برابرى نمی کند

     

    گوبرياس كه از اين همه فتوت غرق حيرت شده و حدس مى زد كه غرض كورش همانا دختر او است گفت: «كورش، اين هديه گران بها چه تواند بود؟» کورش پاسخ داد: «اى گوبرياس، در دنيا چه بسا اشخاصى هستند كه طبيعتا درصدد نيستند مرتكب ستم و بى عدالتى شوند، يا گرد عصيان و گناه بگردند، يا به عمد سخن دروغ بگويند، ولی چون كسى سرمایه بسيار، اختيار مطلق، قلعه هاى پایدار و فرزندان دوست داشتنى به آنها سپرده است، پيش از آن كه معلوم شود چگونه مردمى هستند، رخت از جهان بيرون مى كشند. امروز تو قلعه محكم و مسخر نشدنى در اختيارم گذاردى، سرمایه بسيار پيش پايم ريختى، همه قدرتت را به من تفويض نمودى، دختر نازنينى كه مايه مسرت و مباهات تو است، به من واگذار نمودى؛ ولی بالاتر از همه اين ها، براى من فرصت مناسبى فراهم ساختى تا به همه عالميان بفهمانم كه با وجود همه اين امكانات، از حريم خود گامی فراتر نمى نهم، درصدد نيستم با ميزبانان پيمان شكنى كنم، يا به سبب حرص و ولع مال و زر به آزار و ستم ديگران بپردازم، يا دانسته و فهميده از زير بار عهد خود شانه تهى كنم. اين بزرگ ترين پاداش و گرامی ترین هديه اى است كه به من بخشیدی. اين را بدان، مادام كه من عدالت و داد پيشه خود مى سازم و مورد ستايش و مدح و ثناى مردم روزگارم، خاطره اين روز از يادم محو نخواهد شد. من سعى مى كنم در برابر چنين بخشش بزرگى كه به من روا داشتى به تو نيكى كنم، ولی براى شوهر دادن دخترت، بدان كه تلاش خواهم كرد شخص لايقى بيابم. در بين همكاران من اشخاص پسنديده و نيك فراوان اند و يكى از آنها شوهر او خواهد شد. ممكن است چنين سرمایه ای كه تو اهدا مى كنى در اختيار خود نداشته باشند، ولی دارای فضايلى هستند كه كم تر از ثروت و مكنت، ارزش ندارد. من از خدايان مسئلت مى كنم كه آنها را راهنمايى كند تا روزى نشان دهند كه به همان درجه كه من نسبت به ياران خود وفا دارم، آنها نيز در وفاى به پیمان خود پاىدار خواهند بود و تا جان در بدن دارند از پاىدارى در برابر دشمن باز نخواهند ايستاد. دوستان من به حسن شهرتشان به مراتب بيش از ثروت هاى بزرگ، مانند دارايى تو و همه آسورى ها و سوری ها، اهميت مى دهند، چه مدار كارشان را بر تقوا و خرد و پرهيزگارى قرار داده اند. در واقع كسانى كه تو مى بينى در ركاب من شمشير می زنند، از اين دسته اشخاص برومند و شجاع هستند

     

    گوبرياس بانگ برآورد: «تو را به خدايان قسم اين رادمردان را به من بنما تا يكى را به فرزندى خويش برگزينم.» کورش پاسخ داد: « نیاز به معرفى من نيست. همراه من بيا، به زودى خود پى مى برى كه هر يك واجد چه خصايلى هستند

     

    بن مایه(منبع): «کورش نامه» نوشته «گزنفون»

     

     

    14دیدگاه جالب درباره کورش بزرگ

    http://up.y-m-v.ir/view/764309/3549641720.jpg 

      

     دروغ را برخواهم چید ددمنش را به دانایی خواهم رساندآزادگان را آفرین خواهم گفت و برای مردگان آمرزش بسیار خواهم کردتا هست سرزمین اهورایی من آسمانی باد.

    کورش بزرگ - منشور کتیبه شوشیانا موزه متروپلیتن نیوویرک

      داوری درباره كوروش بزرگ موضوعی است كه همواره پس از به پایان بردن سخن از زندگی آن رادمرد، به میان می آید و بیشتر كسانی كه در مورد آن سردار نامور پارسی مطالبی نوشته اند، از ستایش او خودداری نكرده اند، اما در اینجا ما فقط به طور چکیده به نوشته های برخی از نویسندگان نامی غیر ایرانی اشاره می کنیم.

    آشیلوس : Aeschylus كوروش، قهرمان بختیار، چون به قدرت رسید، میان اقوام برادر، صلح برقرار كرد، و سپس لیدیه و فریگیه را مسخر خود ساخت و بر نیروی سراسر ایونی تسلط یافت. آسمان با او سر كین نداشت چون فرزانه بود. ماخذ : یونانیان و بربرها تورات : Torah كتاب مقدس یهودیان و مسیحیان، از كوروش با احترام فراوان یاد می كند. در آیاتی از تورات چنین آمده است : خداوند می گوید... درباره كوروش... كه او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید... خداوند به مسیح خویش، یعنی كوروش،... چنین می گوید : من پیش روی تو خواهم خرامید و جای های ناهموار را هموار خواهم ساخت، و گنج های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید... من کمر ترا بستم هنگامی که مرا نشناختی تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند که سوای من احدی نیست. ماخذ : کتاب اشعیاء نبی

    هرودوت : Herodotus هرودوت در میان نوشته های خود، كوروش را چون پهلوان بی مانندی نمایان می کند كه پارسیان را از باجگذاری رهایی می دهد و بزرگ ترین قوم فرمانروای جهان می سازد. بنا بر عقیده  هرودوت، کوروش اندیشه های خردمندانه و هنرهای شاهانه دارد و از این روی برای پارسیان نیرومندترین شاهنشاهی ها را بنیاد می ریزد. پایه و ارجش چنانست كه ایرانیان حتی فرزندان خود را در برابر وی ارزشی نمی نهند. هرودت کوروش را جنگاوری دوراندیش و پهلوان و نبرده و بی باک می نماید و او را دوستی وفادار و برازنده و شاهنشاهی پاکدل و آزاده و نرمخوی و شایسته ستایش تصویر می کند. ماخذ : سرگذشت کوروش- هرودوت افلاطون : Plato هنگام پادشاهی كوروش، ایرانیان، آزادی داشتند و همه مردان آزاد بودند و سرور و فرمانروای بسیاری از مردمان دیگر نیز بودند. فرمانروایان رعایای خود را در آزادی سهیم کرده بودند، چون سربازان و سرداران همه را به یک چشم می دیدند و با همه به برابری رفتار می کردند. اگر در میان ایرانیان مرد خردمندی بود که می توانست اندرزی بدهد که برای مردمان سودمند باشد، چنان می کردند که همه مردم از خردمندی او استفاده کنند.  پادشاه بر کسی حسد نمی ورزید اما به همه آزادی میداد تا آنچه می خواهند بگویند و آن کس را که اندرز بهتر می داد و رای بهتر می نهاد، گرامی تر می داشت. این بود كه كشور از هر لحاظ پیشرفت كرد و بزرگ شد زیرا افراد، آزادی داشتند و در میان آنان محبت بود و نسبت بهم حس خویشاوندی می كردند.  ماخذ : کتاب سوم قوانین- افلاطون گزنفون : Xenophon گزنفون گوید : روزی در اندیشه افتادم که راز کامیابی فرمانروایان و دولت ها و علت های فراز و نشیب ملت ها و حکومت ها و چگونگی رفتار رهبران و کردار زیر دستان و مهربانی و جانفشانی کسان نسبت به یکدیگر پی ببرم و بدین نتیجه رسیدم که برای انسان بسیار آسان تر است که بر جانوران فرمان راند تا بر آدمیان. اما هنگامی که به یاد آوردم که چگونه یک تن یعنی کوروش پارسی بود که بسیاری از آدمیان و شهرها و ملت ها را فرمانبردار خود کرد، به ناچار گمان خود را دگرگون کردم و برآنم که حکومت بر انسان ها نه کاری ناشدنی است و نه حتی دشوار به شرط آنکه بخردانه و با هوشمندی در پی حکومت کردن برآئیم. و ما از آنجا كه این بزرگ مرد را در خور همه گونه ستایش می دانیم، در باره تبار و خاندانش، زایش و پرورشش، و گوهرها و هنر های خدادادیش و فرهنگ و آموخته هایش كه این همه او را در فرمانروایی كردن بر مردمان كامیابی داده بود، پژوهش ها كرده ایم ... باری می دانم كه مردمان به دلخواه خود كوروش را فرمان بردند. با آنكه گروهی از آنان از او چندان دور بودند كه مسافت میانشان را چند روز و یا حتی چند ماه می بایست طی كرد و بسیاری از آنان هرگزش ندیده بودند و برای بسیاری امیدی هم نمی رفت كه روزی به دیدارش رسند. با این همه همگان او را از صمیم قلب بندگی می كردند. چون او كسی شایسته فرمانروایی از مادر زائیده نشده است. ماخذ : کورش نامه- گزنفون

    دیودور : Diodorus کوروش پسر کمبوجیه و ماندانا دختر پادشاه ماد، در دلاوری و کارآئی خردمندانه و در دیگر فرزانگی ها سرآمد مردم روزگار خود گشت، زیرا پدرش او را شاهانه پرورده بود و برای رسیدن به بزرگ ترین هدف ها و دست یابی به بهترین پایگاه ها تشویق کرده بود. از همان آغاز کارش پیدا بود که به انجام کارهای بزرگ کامیاب خواهد گشت زیرا فرزانگی و کارآئیش برای کسی چنان جوان و تازه پای به میدان نهاده، شگفت آور می نمود. همه گفته اند كه كوروش نه تنها در جنگ دلاور و بی باك بود، بلكه در رفتار با زیردستانش میانه رو و پاك اندیش و انسان دوست بود و از این جهت ایرانیان او را پدر می خواندند. ماخذ: Diodorus Siculus   گوبینو : Gobineau او هیچگاه نظیر خود را در این عالم نداشته است... این یك مسیح بود، مردی كه در باره اش تقدیر مقرر داشته بود باید برتر از دیگران باشد. ماخذ :  تاریخ ایران باستان- حسن پیرنیا   فلویگل : Floigl هنگامیكه اوضاع تاریك و اندوهبار جهان را در اندك روزگاری پیش از كوروش به یاد می آوریم، اهمیت بی كران آن شاه شكوهمند و بزرگ بهتر نمایان می شود. اگر او را بزرگ می دانند برای آنست که با وسایلی ناچیز به کامیابی هایی رسید که نمونه اش را کسی نشنیده بود. شاهنشاهی او نخستین شاهنشاهی جهانی بود. او مانند اسکندر، ژلیوس سزار، آتیلا، شارلمانی و یا  چنگیز خان نبود که برای سیر کردن حس آزمندی و جنگ جویی خود بر سر مردمان بیگانه تاخته باشد. از همه این ها بالاتر، وی یک انسان بود. بر جامه اش لکه خون آلود هیچ فرمان کشتاری، یا کین جویی و ستمگری یافت نمی شود. او را به حق لقب بزرگ داده اند زیرا بدان گروه انگشت شماری از مردمان تعلق دارد كه انسانیت نمی تواند از دادن لقب بزرگ به آنان دریغ كند. ماخذ: V.Floigl, Cyrus und Herodot nach den Neugefundenen Keilinschriften   جرج راولینسن : George Rawlinson جرج راولینسن استاد نامی تاریخ شرق باستان با فلویگل و هرودتوس هم داستان است و می نویسد : منش و خوی کوروش بدانگونه که یونانیان به ما نشان می دهند، نماینده ستوده ترین پادشاهان باستانی خاور زمین است. کوشا و نیرومند و دلاور، در زیرکی های جنگی زبردست و دارنده همه ویژگی های یک اسپهبد پیروزمند. مردمانش را با رفتاری دوستانه و خودمانی فدائی خود می کرد، لیکن از پذیرفتن در خواست هایی که زیانشان در آن نهفته بود دریغ می نمود. چنان می نماید كه كوروش در زندگی خصوصی و خانوادگی نیز همان سادگی و میانه روی آزادانه ای را كه در كارها داشت، نگه می داشته است. می دانم كه وی یك زن بیشتر نگرفت و وی شاهدخت كاساندان از تخمه هخامنشی بود... كه چون درگذشت، شوهر را به اندوهی گران فرو برد. ماخذ:   G.Rawlinson, Five Great Monarchies of the Ancient Eastern World

    ادوارد مِیِر : Edward Meyer ادوارد مِیِر، مورخ نامی آلمانی و نویسنده تاریخ باستان در مقاله ای كوروش را بدینگونه می ستاید : « پارسیان سربلندانه از وی بعنوان پدر یاد می كردند و یونانیان و دشمنان دیگر، به بزرگی او سركرنش فرود می آوردند. بنابراین آفرین و ستایشی كه گزنفن با برگزیدنش به عنوان قهرمان كتاب خود، در باره اش روا داشت، سزا و بجا بود. ماخذ: “Cyrus” in Encyclopaedia Britanica    ما نیز می توانیم بدان ببالیم كه نخستین مرد بزرگ آریایی ( هند و آریایی ) كه سرگذشتش بر تاریخ روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است. من خود سه بار از آرامگاه وی دیدار كرده ام و توانسته ام اندك تعمیری نیز در آنجا بكنم و در هر سه بار این نكته را یادآور شده ام كه زیارت آرامگاه اصلی كوروش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز كوچكی نیست و من بسی خوشبخت بوده ام كه به چنین افتخاری دست یافته ام. ماخذ:      Sir Percy Sykes- History Persia    دورانت : Durant ویلیام دورانت مورخ و فیلسوف نامی آمریكایی كوروش را بدینگونه می ستاید : كوروش یكی از كسانی بود كه گویا برای فرمانروایی آفریده شده اند، و به گفته امرسون همه مردم از تاجگذاری ایشان شاد می شوند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برمی خاست. در اداره امور به همانگونه شایستگی داشت كه در كشور گشایی های حیرت انگیز خود چنین بود. با شكست خوردگان به بزرگواری رفتار می كرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانی می كرد. ماخذ : تاریخ تمدن- ویلیام دورانت   گیرشمن : Ghirshman ر. گیرشمن باستانشناس فرانسوی سخنان گیرایی در ستایش كوروش دارد : نسیمی جدید بر سراسر جهان وزیدن گرفت، شهرها را از قربانی ها و قتل های به ناحق نجات بخشید، حریق شهر های غارت شده را خاموش نمود و اقوام را از اسارت و بردگی آزاد كرد. ایرانیان كوروش را پدر و یونانیان كه وی ممالك ایشان را تسخیر كرده بود، او را سرور و قانونگزار می نامیدند و یهودیان این پادشاه را بمنزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند. ماخذ : ایران از آغاز تا اسلام- ر. گیرشمن

    ابوالكلام آزاد : Abul Kalam Azad ابوالكلام آزاد، متفكر هندوستانی در كتاب ذوالقرنین یا كوروش بزرگ، و شماری از مفسرین معاصر مانند علامه طباطبایی صاحب المیزان، حكایت از آن دارند كه مشخصات ذكر شده از ذوالقرنین در قرآن كریم و تاریخ ها، با منش تاریخی كوروش بزرگ همسویی دارد و وی را همان كوروش می دانند. 

    آنچه که به صورت خیلی خلاصه به آن اشاره شد بخش هایی از مجموعه مستند پاسارگاد و کوروش است که آقای  هرمز امامی پس از تولید موفقیت آمیز مجموعه 220 دقیقه ایی " شگفتی های تخت جمشید" در دست تهیه دارد. کسانی که مایلند در این مجموعه نقشی داشته باشند و کارگردان را یاری نمایند و یا خواستار دریافت مجموعه بسیار ارزشمند شگفتی های تخت جمشید هستند می توانند مستقیماً با این مستند ساز به آدرس emami_filmmaker@yahoo.com  مکاتبه نمایند.

    برچسبها: کورش بزرگ

    +  

     

     

     کورش و باربد؛ پزشک پاسارگاد

     

    کمبوجیه و بردیا دوقلوهای کورش بزرگ بر اثر شیطنت های بچگانه در بازی با دوستانشان زخم برداشته بودند و ناله می کردند. خیلی زود باربد ، پزشک کهنه کار و کهنسال پاسارگاد بالای سر بچه ها حاضر شد و زخم هر دو را بست. حال و روز بردیا بهتر بود اما کمبوجیه احتیاج به جراح داشت. باربد این پا و آن پا می کرد و اقدامی انجام نمی داد عرق بر پیشانی داشت و با رنگ پریده کناری ایستاده بود. هیچ کس حرفی نمی زد همه تعجب کرده بودند. کاساندان همسر کورش که پزشک را در کار خود مردد دید شتابان نزد کورش رفت و از باربد شکایت کرد. کوروش بزرگ که کاهلی را در کار باربد باور نداشت خیلی زود خود را بالای سر بچه ها رساند.

    بردیا آرام گرفته به خواب رفته بود اما کمبوجیه ناله می کرد و از درد به خود می پیچید همه نگران او بودند. قلب کورش بزرگ فشرده شد به سمت باربد رفت دست بر شانه اش گذاشت و گفت:  

    - دوست من نمی خواهی پسرم را مداوا کنی! نکند نمی شود.....

    باربد نگذاشت سخن کورش پایان یابد چاره ای نداشت باید حرف می زد به گریه افتاد زانو زد و گفت:

    - پادشاها نمی توانم اگر دست به کارد تیز ببرم جان شاهزاده به خطر می افتد نگاه کنید دستان من می لرزد. خواهش می کنم هر چه زودتر پزشک دیگری خبر کنید.

    کورش خیلی زود دستور آمدن پزشک دیگری را دادو از باربد خواست روز بعد به دیدارش برود کار درمان کمبوجیه پایان یافت و حالش رو به بهبودی رفت.

    فردای آن روز باربد پزشک با دلشوره و ناراحتی به دربار رفت خجالت می کشید با کورش روبرو شود. او سالها پزشک مخصوص شاه بود و مورد مهر او قرار داشت اما حالا که نیازمند دانشش بودند نتوانسته بود برای شاهزاده کاری انجام دهد. از دربان اجازه ملاقات گرفت و چند لحظه بعد نزد کورش رفت. شاه ایران بادی دن او از جا بلند شد و چون همیشه با لب خندان به پیشبازش رفت. دستش را گرفت روی تخت کنار خود نشاند و گفت:

    - خدا را سپاس حال بچه ها رو به بهبودی است دیروز نگرانی من آنها بودند و امروز تو دوست من. گفتی دستانت می لرزد چرا؟

    - شاها نشانه های پیری است. چند هفته ای می شود که نمی توانم مثل گذشته کار کنم زود خسته می شوم و دستانم بی حس می شود. دو سه روز است که دستانم می لرزد می ترسم کارد در دست بگیرم و بیماران را جراحی کنم.

    - چرا تا کنون حرفی نزدی؟

    - می ترسیدم کارم را از دست بدهم. کورش بزرگ شما به مهربانی و انسان دوستی معروفید به خدا سوگندتان می دهم نگذارید بیکار شوم.

    - خداوند همه را یاری می کند دوست من نگران نباش ولی مشکل اینجاست که اگر دستت بلرزد جان بیماران به خطر می افتد.

    - اگر کارم را از من بگیرید جان نوه هایم به خطر می افتد.

    - چگونه

    - شاها خداوند به من دو پسر داد که هر دو در جنگ با دشمنان ایران کشته شدند. از آن دو پنج نوه دارم که جز خانه من سرپناهی ندارند. خرج خوراکشان با من است اگر کار نکنم از گرسنگی خواهند مرد. هیچ کدام از دهسال بیشتر ندارند. شاها اگر مردم بفهمند دست من هنگام جراحی می لرزد....

    باربد نتوانست حرف بزند و به گریه افتاد. کورش دلگیر و ناراحت سرش را پایین انداخت انگار خجالت می کشید نمی دانست در برابر پیر سپید مویی که سالها عمرش را پای مداوا کردن هموطنانش گذاشته و تنها فرزندانش را برای ایران فدا کرده چه بگوید. پزشک پیر شده بود و ناتوان ولی باید کار می کرد و شکم نوه های کوچکش را سیر می کرد. کورش از جا بلند شد و قدم زد.

     مسئله پیچیده ای بود ولی باید به گونه ای آن را حل می کرد. چند روزی طول کشید تا تصمیم آخر را گرفت جلسه ای تشکیل داد و با بزرگان ایران سخن گفت و آنچه را می خواست انجام دهد بیان کرد همه از تصمیم شاه خرسند شدند.

    کورش باربد را احضار کرد و به او خبر داد برای حفظ جان مردم دیگر نباید به کار پزشکی ادامه دهد. ناراحتی باربد چند لحظه بیشتر طول نکشید تصمیم کورش نور امید در دل او پاشید. شاه گفت:

    - تصمیم گرفتیم نه تنها در پزشکی بلکه در همه شغلها وقتی افراد به سنی رسیدند که حس کردند کارایی ندارند آن را رها کنند و به ما خبر دهند. به ازای سالهایی که به ایران و مردم خدمت کرده اند پول دریافت می کنند و این کمک ما تا پایان عمر آنها و تا زمانی که زن و فرزندشان قادر نیستند برای خود درآمدی داشته باشند ادامه پیدا می کند.

    خوشحالی باربد زمانی بیشتر شد که کورش گفت:

    - علاوه بر حقوقی که برای خدمت چندین ساله ات می گیری جوانانی را در اختیارت می گذاریم که به پزشکی علاقه دارند دانشت را به آنها بیاموز.  

    و اینگونه کورش بزرگ قانون بازنشستگی را برای نخستین بار در ایران زمین به اجرا در آورد.

    برچسبها: کورش بزرگ, قانون بازنشستگی, باربد, پزشک پاسارگاد

    +  

     

     

     

    http://up.y-m-v.ir/view/764326/5143204810.jpg 

     

     پادشاهی که در مدت زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد

    کوروش بزرگ در طول زندگانی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت. بانو کاساندان دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی بود. وی از اصالت ایرانی برخوردار بود. او همسر و همراه و همفکر همیشگی بزرگ مردی به نام کوروش بود. کاساندان پیش از کورش در گذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی برگزید. کوروش کاساندان را بسیار دوست می داشت. هنگام مرگ کاساندان در بابل روز عزای عمومی اعلام شد. مقبره کاساندان در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می‌باشد. پس از کورش بزرگ او نخستین شخصیت قدرتمند کشور بزرگ ایران بود. کاساندان ملکه 28 کشور آسیائی بود كه کورش بزرگ بر آنها پادشاهی می کرده است. مورخین یونانی و گزنفون از وی با نیکی و بزرگ منشی یاد می کرده اند. کاساندان ملکه ایران فرزندانی با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. پسر بزرگ کاساندان و کورش، کمبوجیه دوم، جهانگشایی کرد و مصر را به امپراتوری هخامنشیان افزود. بردیا نیز مدتی کوتاه بر تاج تخت نشست. اما آتوسا را بی ‌شک باید با دیدی دگر نگریست. چرا که دختر کورش بودن چنان «جایگاه ویژه ای» به او بخشید که داریوش بزرگ او را به همسری خویش برگزید. و فرهیختگی و درایت آتوسا در تمام طول تاریخ زبانزد شد.

    بی شک کاساندان مادری بزرگ بود که چنین فرزندان بزرگی پرورش داد که هر یک نامی نیک در تاریخ دارند. وی همچنین همسری نمونه بود چرا که در همه مراحل سخت، دوشادوش کورش حضور داشت و همراه همیشگی او بود. نوشته های تاریخی نشان می دهد كه كورش نه تنها در امور سپاهی گری دارای نبوغ نظامی و در جهانگشایی و كشور داری بسیار انسان دوست و نوع پرور بوده، بلكه در امور خانوادگی نیز یكی از وفادارترین مردان روزگار بوده است. در مرگ این بانوی بزرگ همچنان اختلاف نظر وجود دارد. برای نمونه آقای غیاث آبادی آورده اند که: درگذشت کاساندان، بانوی کورش: 21 اسفند ایرانی، 26 آدار آرامی، 19 مارس میلادی، . (شماره این روز را به دلیل تخریب متن کتیبه نمی‌توان خواند. اما به احتمال در روز پیش از آغاز سوگواری بوده است که با شش روز سوگواری، یک دوره هفت روزه تکمیل می‌شده است). هرودوت و چند تن ار تاریخ نویسانان مشهور می نویسند : مصریان به منظور این كه شكست خود را از ایرانیان به نحوی جبران كنند شهرت دادند كه كوروش دختر آماژیس فرعون مصر را برای ازدواج خواستگاری كرده است، اما فرعون مصر بجای آمازیس دختر زیباروی اپرس فرعون سابق مصر به نام نی یتیس را كه خود او برانداخته بود برای كوروش فرستاد و كمبوجیه از نی یتیس متولد شده است. اما داستان مذكور را مصریان برای دلخوشی خود جعل كرده بودند تا از شدت خفتی كه بر اثر شكست بوسیله ایرانیان تحمل كردند كاسته باشند. زیرا اولا همه می دانستند كه ولیعهد ایرانی باید پارسی و از خاندان سلطنتی باشد و ثانیا همه آگاه بودند كه مادر كمبوجیه كاساندان هخامنشی بوده است. کوروش کاساندان را بسیار دوست می‌داشت و پس از مرگش در سراسر امپراتوری کوروش، مراسم سوگواری برپا کردند.

    گزنفون می گوید: بزرگان ایرانی عادت دارند که زن های متعدد را تزویج کنند ولی کوروش بیش از یک زن نگرفت و بعد از اینکه زن وی فوت کرد با زن دیگر ازدواج ننمود و علاوه بر اینکه خود او بیش از یک زن نگرفت، تزویج زن های متعدد را از طرف مردان منع کرد. زیرا رسم تعدد ازدواج طوری در ایران راسخ شده بود که نمی توانستند آن را لغو نمایند.

    برچسبها: کورش بزرگ+  

     

     






    نویسنده مطلب : حاج حسین آزادبخت | تاریخ مطلب : پنجشنبه 09 مهر 1394 | تعداد بازدید : 763 | نظرات(1)

نظرات


این نظر توسط طراحان وب پارس در تاریخ 7 سال پیش و 20:17 دقیقه ارسال شده است

باسلام خدمت شما دامنه شما y-m-v.ir تمدید شد باتشکر گروه طراحان وب پارس درصورت هرگونه مشکل در وب سایت از طریق پیامک به شماره 09382566449 یا از طریق وایبر ، واتس آپ تماس بگیرید باتشکر محمد جعفریان عضو شرکت طراحان وب پارس(لک دیزاین قدیم).


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]