داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر ، اندرحکایت شاهنشاه بهرام گور



     

     

      گردآورنده حاج حسین آزادبخت مومه وند                                                                                 

     

                               http://up.y-m-v.ir/up/yarane-moumavand/Pictures/4.jpg 

     حاج حسین آزادبخت مومه وند

     

                                                                                      اندر حکایت شاهنشاه بهرام گور

     

    http://up.y-m-v.ir/up/yarane-moumavand/Pictures/033.jpg

                                                                                اندرحکایت شاهنشاه بهرام گور

     

    گويند كه در روزگار شاهنشاهي بهرام گور وي را وزيري بود كه شاهنشاه همه امور كشوري را به وي داده بود و خود از امور كشوري غافل شده بود . وزير به فرمان شاهنشاه در تمامي امور دخالت مي نمود و نظرات خود را اعمال مي كرد . بهرام گور خود نيز به شكار و تفريح مشغول شده بود و از امور ايرانشهر غافل گشته بود . روزي به بهرام خبر رسانند كه اوضاع ايران زمين بد است و مردمان و رعيتان ناراضي از كشور . بهرام انديشيد و ندانست كه از مشكل از كجاست ؟ چندين روز در اين انديشه بود كه منشاء ظلم و نارضايتي مردم را بيابد به همين جهت سر به بيابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد در راه به خانه دهقاني رسيد و دهقان كه بهرام را در لباس ساده و عاميانه نديده بود وي را نشناخت .و با وي مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد . بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسيد كه راضي هستي يا خير ؟ دهقان شروع به سخن گفت و اينچنين اوضاع را بيان نمود : من روزگاري بسيار رمه داشتم و سگي پاسبان آنان بود . وضع من بسيار خوب بود و رمه ها روزبروز بيشتر و نيك تر مي شدند .

    ولي پس از مدتي ديدم كه رمه هاي من روزبروز كمتر مي شوند و هيچ دليلي براي آن نيافتم . چندين بار به كمين نشستم تا ببينم آيا دزدي آنان را مي ربايد ولي چون در اين مكان هيچ اثري از دزد نبود خيالم آسوده گشت كه دزد وجود ندارد . پس انديشيدم كه چگونه ممكن است گوسپندان كم شود ؟ پس از مدتها تلاش يافتم كه سگ كه نگهبان رمه ها است با گرگي ماده آميزش كرده است و با او دوست شده است و زماني كه گرگ ماده با سگ من به تفريح مي روند گرگي ديگر به گوسپندان من زده و آنان را نابود ميكند . پس دليل بدبدختي خود را يافتم و سگ را بگرفتم و به دار كشيدم تا نقطه ضعف رمه ها نابود گردد . بهرام با دهقان بدرود گفت و از وي سپاسگذاري كرد و تير شكار خود را به دهقان داد و گفت هر زمان كه به شهر آمدي به دربار شاهنشاه برو و اين تير را نشان بده .

    شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفي آمد و با خود انديشيد كه اگر سگ حكم نگهبان رمه ها را دارد پس ما و دولت ما نيز حكم پاسبان ضعيفان را دارد و وظيفه نگهباني از مردم به ماست . پس مشكل كشور را بايد در خود بيابيم . . . پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جويا شد و ديد كه بسياري از مردم ناراضي هستند . بهرام فهميد كه نبايستي به وزير خود اينچنين قدرت مي داد و كشور را به دست او مي داد . به همين جهت وزير را فرا خواند و به او گفت از چه روي به كشور ما اضطراب روا داشته اي و اوضاع ايران را آشفته نمودي ؟ ما به تو گفتيم كه خزانه را براي وقتهاي مبادا نگه داري ولي امروز خزانه خالي است و مردمان ناراضي ؟ تو پنداشته اي كه من به تفريح و شكار هستم از وضع كشور ناآگاه هستم ؟

    وزير شرمسار شد و سخني نگفت . چند روزي گذشت و بهرام زندانيان در بند را به پيش خود فرا خواند و از آنان پرسيد كه شما به چه دليل امروز در زندان شاه هستيد ؟يكي پاسخ داد من برادري داشتم كه توانگر بود و سرمايه بسيار داشت . وزير سرمايه او را گرفت و وي را بكشت . من به ظلم خواهي او برخواستم ولي امروز در زندان هستم . يكي ديگر گفت من باغي داشتم بزرگ و وسيع . روزي وزير به باغ آمد و درخواست خريد باغ را داد . من نفروختم ولي وي به زور باغ را از من بگرفت و هيج پولي به من نداد . سپس مرا به زندان افكند . ديگري گفت من مردي بازرگانم و حرفه ام اين است كه از اين شهر جنسي را خريداري ميكنم و در شهر ديگر آن را به قيمت بالاتر مي فروشم و درآمد اندكي از اين راه به دستم مي آيد . روزي من مرواريدي خريدم و خواستم آن را در شهر ديگر بفروشم . وزير شما به نزد من آمد و مرواريد را از من گرفت و گفت براي دريافت پولش به دربار بيا . من چند بار به بارگاه آمدم ولي او پاسخي به من نداد و در نهايت در آخرين بار مرا زنداني كرد .

    ديگري گفت من پسر فلان رعيت هستم . وزير ملك پدرم را گرفت و مصادره كرد و او را در زير تازيانه بكشت و مرا از ترسش به زندان افكند .

    بهرام چون اين سخنان را شنيد ستم وزير بر او آشكار شد و روانه خانه وزير شد . وزير را فرا خواند و او را به دست نگهبانان اسير كرد . وارد خانه وي شدند و آنجا را جستجو كردند . در خانه او نامه اي ديدند كه وي به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود به پايتخت بيايند زيرا اوضاع دربار هرج و مرج است و هر مقدار كه پول بخواهند ميتوانند دريافت كنند . بهرام با ديدن اين نامه خشم وجودش را فرا گرفت و وزير را با هفده نفر از يارانش در ميدان شهر گرد آورد . سپس فرمان داد هجده چوبه دار در ميدان برپا كنند . بهرام هر هفده نفر را با وزير با دار كشيد تا درس عبرتي براي ديگر وزيران گردد تا مبادا ديگران چنين خطايي را تكرار كنند .

    پس از مدتها زن دهقان به وي گفت كه به شهر برو و اين تير را نشان بده تا شايد درخواست ما را اجابت كنند . دهقان چنين كرد و به دربار شاهنشاه رفت و تير را نشان داد . ماموران تا تير شاهنشاه بهرام را ديدن وي را به بارگاه او بردند . دهقان با ديدن بهرام يكه خورد و به زمين افتاد و پوزش خواست كه من تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادي سخن گفتم . بهرام وي را بلند نمود و از او سپاسگذاري كرد و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برايش گفت . سپس شاهنشاه بهرام براي دهقان خلعت هايي گران بها آورد و به او پوشاند و هفتصد گوسپند با ميش و سگان نگهبان به وي بخشيد .

    پس از اين كار بهرام - فساد و ظلم تا سالهاي بسيار از ملك ايرانشهر رخت بر بست و اثري از نارضايتي و شكايت ديده نشد .






    نویسنده مطلب : حاج حسین آزادبخت | تاریخ مطلب : یکشنبه 12 بهمن 1393 | تعداد بازدید : 914 | نظرات(1)

نظرات



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]