آقارضاخان شهاب لشگرآزادبخت



    به قلم حاج حسین آزادبخت مومه وند

         آقارضاخان آزادبخت مومه وندفرزندعزیزخان نوه کیخسروخان ازنسل مه شریف خان مومه وند
                           

         

     

    آقارضاخان آزادبخت، مومه وند معروف به «آرضا» و ملقب به شهاب لشکر، از برجستگان ترهان بوده است در رثائیه ای که نظرعیدی بگ در سوگ امیراشرف سروده در دو بیت آن چنین آقارضاخان را وصف کرده:

     

    آقارضاخان نوه کیخسرو                                        شیرین جوانی نو جلوس و نو

     

    ژه مِردِن مَتَرس وه دعوا پیش رو                           مات و ملولم پری موت او(1)

     

    آقارضاخان شهاب لشکررئیس طایفه آزادبخت                                                               .

      

    عزیزخان آزادبخت مومه وندرئیس طایفه آزادبخت بارضایت خود و طایفه اش ریاست و سرپرستی طایفه آزادبخت را به فرزند رشید و شجاعاش آقارضاخان وگذارد.او حدود 2 سال با حضور پدر مسئولیت کارهای مربوطه را به خوبی انجام داده که مورد قبول و رضایت طایفه آزادبخت و خوشنودی پدر شد تا اینکه به علت مسمومیت عزیزخان مومه وند فوت کرد و در این چند سال آقارضاخان با رفتارخوب و عمل کردنیک خود چنان خوش نام و مورد اطمینان مردم و حکومت مرکزی و والی لرستان واقع شدکه وسیله رضاقلی خان مافی نظام سلطنه حاکم لرستان وبروجرداز دربار پادشاه ایران برای آقارضاخان آزادبخت مومه ونددرخواست لقب شهاب الشکرنمود،که موردقبول احمدشاه قاجارپادشاه ایران واقع شد.ودرسال1335هجری-قمری آقارضاخان به لقب شهاب لشکرمفتخر وبه اوابلاغ گردید.اوازاین تاریخ موردحسادت مخالفین قرارمی گیردومانندزمان پدرش اطرافیان امیراشرف دست به تحریکات علیه آقارضاخان شهاب لشکروطایفه اش شروع کرده واقدام به اذیت وآزاراهالی آزادبخت می زنندواین اذیت وآزاربه درگیری ودشمنی می انجامد تا اینکه ازطرف امیردستوری داده می شودکه صبح دمی ازاین روزهامحل سکونت آقارضاخان شهاب لشکر باطایفه اش راغارت کرده وخوداوراهم درصورت امکان ازبین ببرند.چون عده ای از اطرافیان ونزدیکان حکومت درترهان ازلقب شهاب لشکرکه ازجانب دربار ایران و بنا به درخواست رضاقلی خان مافی نظام السلطنه حاکم لرستان وبروجردبه اوعطاشده بسیارناراحت وخشمگین هستند وعلت آن.این است که درترهان دربین بزرگان چنین لقبی ازجانب شاه به کسی عطا نشده وسابقه نداشته است.روی این حساب  کدورت آنان ازآقارضاخان شهاب لشکرکه خود سرداری رشیدو سخاوتمندو خوشنام بود و پدر درپدر عنوان ریاست قبیله آزادبخت راداشته اند؛او ازنسل مه شریف خان مومه وندمی باشند،که اونیزیکی ازبزرگان ایل دلفان بوده است که درزمان اتابگان لرکوچک بوده که به هراه امیرغضنفرجداعلای غضنفری های امرایی به ترهان کوچ می نماید و ودراین جاماندگارمی شود.بعدازاینکه ازجانب امیر فرمان حمله وغارت به چادرهای آقارضاخان وطایفه آزادبخت صادرمی شود درجمع مشاوران امیرکسی ازنزدیکان آقارضاخان هم درآن جلسه حضورداردکه محرمانه به اطلاع شهاب الشکرمی رساند. آقارضاخان هم بابردار و ریش سفیدان قوم خود مشورت نموده که تصمیم به کوچ می گیردوقراربراین می شودکه شبانه زن های جوان رابا اموال ارزشمندوتعدادی ازمردان جنگی همراه خودمی برد.وبه سمت سرطرهان نزد دایی هایش روانه می شود.وبقیه درجای خود ماندگاربوده تا شک اطرافیان امیربرانگیخته نشود تا خود اوسالم به مجل موردنظربرسد.آقارضاخان همسرومادرش که اولی دخترعموی یوسف خان امیربهادر وزیرومشاورامیراشرف می باشد ومادرش نیزخواهرسام خان گراوندکه هردونفرذکر شدهازبزرگان دلفان وطرهان بوده که صاحب نفوذ فراوان بودند،چنان چه به آنان بی احترامی صورت می گرفت باعث رنجش آن دوسرکرده بزر گ می گردید.این دو زن درمیان یقیه کسان آقارضاخان درمحل باقی ماندند.ودرهمان روزی که آقارضاخان کوچ می نماید،صبح دم قبل ازطلوع آفتاب سواران امیر برسراهالی هجوم آورده وآنان رامورداذیت وآزاروبی حرمتی قرارمی دهندکه باعث کدورت امیربهادریوسف خان بزرگ ایل نورالی وسام خان رئیس نمی ازایل گراوندمی شود.وریشه اختلافات بین امیراشرف وعده ایی ازبزرگان ترهان همین درگیری بود.پس ازرفتن آقارضاخان بقیه افرادخانواده وطایفه اش که درمحل بودند.موردهجوم سواران قرارمی گیرندوسیاه چادرهارا آتش زده وبا زن و بچه وپیرمردهادرگیری به وجودمی آورند.سواران متوجه عدم حضورشهاب شده که رفته وحضورندارد.موضوع رفتن شهاب الشکررا به نظرعلی خان امیراشرف اطلاع می دهند.امیربا عصبانیت شدید دستورمی دهد تمام چادرهاراغارت می نمایند.پس ازانجام فرمان آن هاراازمحل کوچ داده وبه سمت غرب منطقه رانده می شوند،که درآن جا تعدادی سیاه چادربرپا بود وبا سروصدازیادزن و بچه هاازدست سواران ازآن مردم تقاضای کمک می کنند.ودراین بین شیر زنی ازایل مومه وند طایفه میربیگ متوجه حال آن ها شده ازدیگرهمسایه های خوددرخواست کرده که به کمک این زن وبچه ها بشتابید.آن ها هم به پا خواسته وبه یاری این عده از طایفه آزادبخت که موردظلم وستم واقع شده،شتافته وآنان را یاری کرده وازچنگ آن دسته ظالم نجات دادندو وارد سیاه چادرهای ایل مومه وند
    شدندوهرسیاه چادرچندنفرزن وبچه رابه خانه خودراه داد.تا روزبعدازآنان پذیرایی کرده،با تهیه وسایل حمل ونقل که عبارت ازاسب ،قاطروالاغ بود،تهیه نموده آنان:رابه سمت سرطرهان روانه وتعدادی سواروتفنگچی ازطرف همان شیرزن به همراه آن زن وبچه هاروانه نمودتاسلامت به مقصد برسانند.پس ازرفتن آقارضاخان وتعدادی که بعدأبه اوپیوسته بقیه طایفه آزادبخت هرفامیلی به سمتی نزداقوام وآشنایان خوددرمحل های دوردست رفته،املاک،خانه وکاشانه خودرادرکوهدشت رها کرده واملاکی که درمرکز شهرکوهدشت داشته اندبه تصرف نزدیکان امیردرمی آیند.واین املاک مربوط به عده ای ازطایفه هل مومه وند که ازبهترین زمین های کشاورزی درآن زمان بوده بتصرف خود درمی آورنداین موضوع باقی است تا چندسالی به طول می انجامدکه بزرگان ترهان ودلفان توسط یوسف خان امیربهادراز امیراشرف می خواهندکه حکومت رابه علی محمدخان فرزند ارشدش واگذارنماید نظرعلی خان امیراشرف هم بااین درخواست موافقت می نمایدوازحکومت ترهان کنارگیری می کندو حکومت ترهان رابه علی محمدخان امیراعظم می سپاردوبعدازابلاغ حکم حکومتی ترهان توسط والی لرستان به علی محمدخان امیراعظم امرایی وباصلاح دیدعلی محمدخان امیراعظم وسیله یوسف خان امیربهادر وزیرو مشاورحکومت نامه ای به آقارضاحان آزادبخت می نویسدهمان طوری که اطلاع داریدامیراشرف ازحکومت کنار رفته وعلی محمدخان به جای اوبه حکومت رسیده وازشماوهمراهانت  می خواهم هرچه سریعتربه کوهدشت آمده ودراملاک خود سکونت گزینیت و در ضمن پای قرآن راامیراعظم برای شماامضاکرده که همراه این نامه است ومی نویسد تمام اختلافات گذشته شما باامیراشرف فراموش می شودوشما هم مانند دیگربزرگان ترهان مورداحترام خاص خودهستید پس هرچه فوری حرکت نماید.این نامه ازجانب امیربهادربرای آقارضاخان شهاب الشکربه سرترهان ارسال شد آقارضاخان هم با همراهی عده ای ازنزدیکان سام خان گراوندکه دایی آقارضاخان آزادبخت می باشد،به کوهدشت حرکت وبه محل زندگی قبلی خودبرمی گردند.ولی پس ازچند صباحی متوجه می شودکه مقداری ازاملاک آزادبخت درکنارشهرفعلی کوهدشت ،به تصرف عده ای ازاطرافیان امیراشرف ازقبل درآمده است که شامل زمین های آبی درمسیررودخانه ازپائین اداره مخابرات جدیدکوهدشت درحال حاضرتاجای پامپ بنزین وجای مدارس نواب وغیره تاساختمان سپاه وجای فرمانداری کوهدشت تاخیابان دکترحسابی راتصرف کردند.جریان رابه اطلاع یوسف خان امیربهادرمی رسانند،وایشان هم می گویدچندنفرسوارازطرف آقارضا خان وامیربهادرنزدآن افرادکه زمین هاراتصرف کرده اند رفته وادعای حق مالکیت  نمایندوگویندکه ما ازجانب امیربهادر و آقارضاخان آمده وحق چندساله بهره درآمدزمین هارامی خواهیم فرستادگان بدون نتیجه برمیگردنند آنها ازپرداخت حق مالکیت خودداری نموده وجریان رابه اطلاع یوسف خان امیربهادر و آقارضاخان میرسانند آقارضاخان وضمن مشورت بایوسف خان امیربهادر تصمیم می گیرند که آقارضاخان باقدرت حق خودراازآنها بگیرداوهمراه تعدادی سوارازطایفه خود دست به برخوردهای تندی علیه آن های که ازپرداخت حق مالکیت خود داری کرده بودندمی زند،وبه میزان حق خودازاموال آن ها تصرف می نماید.دراین باره آنهابه علی محمدخان حاکم ترهان شکایت می برند.وایشان هم بدون مشورت با امیربهادردستورمی دهدعده ای در(حدود 15نفر) ازسران اطراف خودبه سرپرستی حیات قلی خان خسروی گراوند نزد آقارضاخان آزادبخت رفته،واموال را پس بگیرندوبه صاحبانش تحویل دهند،درغیراین صورت شهاب الشکر را پیش حاکم آورندافراد به محل زندگی او میانطایفه آزادبخت رفته وزمانی می رسندکه ظهرمی شو.دوبه اطلاع آقارضاخان می رسانند،که عده ای سوارازطرف امیراعظم آمده اند وبا شما کاردارند.شهاب به اطرافیانش میگویدکه سریع ازهرلحاظ آماده باشند،که اگربرخوردی پیش آمدبتوان ازخودمان دفاع کنیم.وبه جلومنزل میآید،به مهمان ها خوش آمدمی گویدوازحیات قلی خان می خواهدکه همگی پیاده شده واستراحتی کنندودراین موردهم صحبت نمایند.حیاتقلی خان می گویدمارا امیر فرستاده که اموال راپس دهیدویا خود بیائید،پیش امیرحرف بزنید.آقارضاخان می گویدمن به دستورامیرشما این اموال رانبرده ام که حالا هم به دستورامیرشما آن هاراپس بدهم،من ازاین مردم طلب داشته به جای طلب خود،این اموال رابرده ام .واگرپیاده نشویدبا هم نهاری بخوریم من باشما نمی آیم حیاتقلی خان به همراهان خودمی گوید پیاده شویم ونهاری بخوریم تا چه پیش بیآید.سواران همگی پیاده می شوندوپس ازصرف نهارازهردری صحبت هایی کرده وحیات قلی خان می گویدشهاب زمان زیادی است که حرف زدیم وقت رفتن است برویم شهاب هم به میرزاسهراب که یکی ازبزرگان طایفه آزادبخت است وزیر ومشاور آقارضاخان است می گویدآماده باشیدکه این آقایان راهمراهی نماییم.ودرپس پرده،شهاب تمام دستورات لازم رابه میرزاسهراب که او ازشجاعان روزگارخودبود،می دهد و میگویدکه جنگی درپیش داریم ازخانه وچادرهادورشویم که مبادا زن ویا بچه ای کشته شود.حدود500 مترازچادرهای مسکونی دورشویم ودرمحلی که پناهگاه دارد،درآن جااقدام به جنگ نماییم میرزاسهراب هم به دیگر کسان خود می گویداسب هارا آماده کرده  وسفارش لازم رابه آنهامی کندکه هوای ما راازدورداشته باشید.وقبلأهم تعدادی رابه محل مورد نظرفرستاده که آماده دفاع باشند.وبه آنها گفته بود منتظراشاره شهاب باشندوبعدازسوارشدن آقارضاخان ومیرزاسهراب به همراه مهمان هابه سمت مرکزحکومتی علی محمدخان که درجای بهشت زهراه ی کنونی کوهدشت بود،روانه می شوند. وقتی به محل تعین شده رسیدند،شهاب ومیرزاسهراب پشت به هم زده وروبه دیگرسواران می ایستند.حیاتقلی خان مشاهد می نمایدکه شهاب بازایستاده ومی گوید شهاب چراایستاده ای؟ آقارضاخان پاسخ می دهد،من نمی دانم مهمان راچقدرباید بدرقه کرد وحیاتقلی خان هم متوجه نیت شهاب می شودواعلام می داردکه به خداقسم اگربااحترام همراه ما نیایی امیربه زور شمارا بازداشت می کند.ودراین میان بین آقارضاخان وحیات قلی خان مقداری حرف های تند زده شدوآقارضاخان باعصبانیت خودرا آماده جنگ می نمایدوبه میرزاسهراب نیزاشاره می نماید که آماده باشدوباصدای بلند می گوید.ای فلان شده وحرف های دیگر...ومی گوید اگرعاقل هستیدراه خودرا ادامه دهیدوبروید،تا به سلامت نزدامیرتان برسیدواگرعاقل نیستیدهمان طوری که گفتم من وسهراب را می شناسید.وبه آن خداقسم که توخوردی یک نفرازشما زنده نمی ماندکه نزدامیربرود حال تصمیم با خودتان است شهاب وسهراب سریع آماده ودست به تفنگ وپشت به هم قرارمی گیرند که درپناه اسب هاباشندوبازخطاب به حیاتقلی خان میگوید حال پشت سرتان نگاه کنید،ومی بینید که زنده نمی مانید.حیاتقلی خان هم متوجه اطراف می شود ومی بیند که

    تعدادزیادی نفرتفنگ به دست آماده شلیک ایستاده اندوفورأّبه همراهان می گوید اقدامی نکنید.حیاتقلی خان هم آدمی دانا وجنگ دیده بودوبه خوبی شهاب ومیرزاسهراب رامی شناخت پس بدون اقدامی به سمت مقرحکومتی حرکت می نمایند.وادامه دارد..